یسنا                                                                                             یسنا ، تا این لحظه: 16 سال و 6 ماه و 9 روز سن داره

یسنا گلی

سرسره بازییییییییییییییی

1391/3/10 13:23
نویسنده : مامانی
2,663 بازدید
اشتراک گذاری

سلام جوجوی مامان شکلکهای جالب و متنوع آروین

چند روزی به خاطر اشکال در مخابرات منطقه تلفن قطع بود و من نتونستم بیام و واست بنویسم عسیسمممم اما الان سعی میکنم تا جایی میشه جبران کنم

آخر هفته گذشته به دلیل اینکه تو دخمل خوبی بودی همش جایزه گرفتی و رفتیم پارک

تا دو ماه قبل اصلا به پارک رفتن و بازی با وسایل پارک علاقه نداشتی و وقتی میرفتیم پارک فقط دوست داشتی بدوی و اینطرف و اونطرف بری

اما یک دفعه به سرسره بازی علاقه مند شدی و دیگه بیرون آوردنت از پارک و تموم کردن سرسره بازی واسمون شده مکافات

بقیه در ادامه مطلب..........

 

عصر پنجشنبه با بابایی رفتیم پارک نشاط و تو به لطف بابایی مجوز پیدا کردی که خودت از پله های سرسره

بالا بری و بعد بشینی تو سرسره و بازی کنی و بیای پایین . آخه تا قبل این من میزاشتمت بالا و تو میومدی پایین

فقط خدا میدونه که چند بار رفتی بالا و اومدی پایین.

حدودای ساعت 6 بود که رفتیم پارک و تو تا ساعت 8.30 همش داشتی بازی میکردی و هیچ اثری از خستگی

تو وجودت دیده نمیشد

و به جز یه ربع که تو استخر توپ بودی و اونجا ورجه وروجه میکردی همش در حال سرسره بازی بودی نمیدونم این انرژی را از کجا میاری وقتی میریم پارک .آخه اصلا خسته نمیشی و همش

در حال بازی کردنی

اونشب ساعت 8.30 دیگه به سختی و با کلی گریه و زاری 92 Orange Emoticonsبغلت کردیم و از پارک

آوردیمت بیرون و واسه اینکه رضایت بدی که سوار ماشین شیم و بریم خونه باباجون اینا بابایی واسمون هویج بستنی خرید تا دخمل شیطونمون آروم شه و دیگه گریه نکنه

اونشب خونه بابا جون اینا همش از پارک و سرسره بازی و توپ بازی میگفتی و خودت هم از یاد آوری بازی کردنات کلی ذوق میکردی قربونت برم

اونشب بخاطر خستگی بیش از حد اولای قصه شنگول منگول بودیم که خوابت برد

روز جمعه وقتی بیدار شدی و دیدی بابایی خونست کلی ذوق زدی و همش مشغول بازی با بابا بودی  بعد از نهار هم با باباجون اینا رفتیم جوپار تا به آقا بابا اینا سر بزنیم و تو هم طبق معمول از شنیدن اینکه میریم جوپار ذوق زده شده بودی و بالا و پایین می پریدی

عصر وقتی هوا خنک شد هم رفتیم یکی از باغ های آقا بابا و توت خوردیم . آخر دفعه هم تو شیطون بلا دستتو

کردی تو ظرف توت و تا اینکه بابا جون گفت یسنا نکن دستتو بیار بیرون دو دستی یه عالمه از توت ها را برداشتی و تو دستات محکم فشارشون دادی و آبشون گرفتی و یه خنده شیطانی کردی و

 فرار کردی که توسط مامانی دستگیر شدی و به کنار جوی آب منتقل شدی تا دستاتو بشورم

بعد اومدن از اونجا رفتیم خونه بابا جان من.پیش مادر جون و باباجانم. اونجا تا چشمت افتاد به آلوچه هایی که بابا جان چیده بود سریع رفتی سراغشون و برداشتی و شروع کردی به خوردن

وقتی دیدیم اینجوری با هیجان داری میخوری .، با بابایی و خاله ها رفتیم توی باغ تا بابایی آلوچه بچینه واسه تو خاله ها که طول هفته بخورین و حالشو ببرین

اونجا هم توی باغ کلی شیطونی کردی و بازی کردی و کلی عکس گرفتم ازت که مثل همیشه تا میفهمیدی

دارم عکس میگیرم فرار میکردی و از اون همه عکس فقط دو سه تاشون خوب شدن که انشاالله تو پست بعدی واست میزارمشون به همراه عکسهای پارک رفتنت

شب هم قرار شد با باباجون اینا بریم پارک و همونجا ساندویچ بگیریم و بخوریم. وقتی رفتیم تو طبق معمول همش داشتی سرسره میرفتی و توپ بازی.

بابا جون و بابا علی هم رفتن تا ساندویچ پیتزا بگیرن و بیارن تو پارک باهم بخوریم.  شکلکهای جالب و متنوع آروین

وقتی که اومدن دیدیم wowwwwwwwwwwwwپیتزا گرفتن  شکلکهای جالب و متنوع آروین وقتی که پرسیدیم چرا ساندویچ

نگرفتین گفتن که باباجون وقت سفارش دادن گفته ساندویچ پیتزا و فروشنده اشتباها پیتزا شنیده و پیتزا آماده

کرده122.gif باباجون هم گفته بود مشکلی نیست و همونارو گرفته بود و اومده بودن

دست باباجون درد نکنه .هم خوشمزه بود هم خیلی چسبید

به لطف تو موش موشک پیتزامون را کنار قسمت ماشین بازی پارک خوردیم.چون تو از اونجا حاضر نشدی بیای و میخواستی ماشین بازی کنی واسه غذا خوردنت شرط گذاشتم که اگه خوب غذا

بخوری میبرمت ماشین بازی و تو به خاطر رسیدن به هدفت کامل غذا خوردی و سیر شدیبعد بردمت ماشین بازی و تو دور اول مثل برق گرفته ها خشکت زده بود و نشسته بودی

و دور دوم از وسطای راه زدی زیر گریه و من به مسئولش گفتم که نگهش داره و نمیخوای بقیه دورهارو بری ترسو خانوم

بعد هم تصمیم گرفتیم برگردیم خونه چون دیر وقت شده بود و بابایی و بابا جون فرداش باید میرفتن سرکار

واسه همین از گوشه پارک رفتیم تو خیابون تا تو شیطون بلا چشمت به وسایل بازی نیفته و فیلت یاد هندستون نکنهچون دوباره زمزمه اینکه میخوای بری سرسره شروع شده بود

اونشب هم بعد اینکه رسیدیم خونه زود لالا کردی و خوابت برد

یسنا جونم عشق مامانیییییییییییییییییییییی.امیدوارم همیشه سالم و سرحال باشی و بتونی شیطونی کنی

 

 

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (16)

الهه مامان یسنا
10 خرداد 91 13:47
وای دقیقا مثل یسنا فقط دوست داره سرسره بازی کنه. قربونش بر م که اینقدر خانمه



ممنون خاله جون


خاله رایان جون
10 خرداد 91 16:27
سلام دوباره
عزیزم یک راهنمایی میخواستم این آلبوم عکس دخملی تو صفحه اول میشه بگین چطوری درست کردین؟منتظرم


چرا نمیشه.میام واستون میگممممممممممم
نایسل
10 خرداد 91 16:42
چرابه من رمز ندادی



میدم رمزووووووووووووو بهت عزیزممممممم
نایسل
10 خرداد 91 16:42
من رمز میخوام عزیززز دلم چقدرررر انرزی داره ماشالا واییییییییییییییییییییییییییی
بمیرم براش هلاک خواب بوده



خدا نکنه عسیسممممممممم.
همیشه واسه بازی انرژیش صد برابر میشه
الهه مامان یسنا
11 خرداد 91 10:01
سلام دوست خوبم یسنا تو مسابقه نی نی و شکلک شرکت کرده دوست داشتین برین به این آدرس و بهش رأی بدین http://noruz1391.niniweblog.com/post865.php
مامان نيما
11 خرداد 91 11:42
سلام دوست خوبم اگه خواستي لينكمون كن


چشم با کمال میل لینکتون کردم
مامان ساینا
11 خرداد 91 16:43
خدا قوت مامانی با اینهمه انرژی چیکار می کنی. خدا به داد منم برسه.



ممنون. خدا کمک میکنه که انرژی داشته باشیم
پويا
11 خرداد 91 17:37
سلام يسنا گلي جون
خيلي خوشحالم كه مي بينم داري مستقل
ميشي اميدوارم همينطور كه پله هاي سرسره رو بالا ميري بتوني پله هاي ترقي و موفقيت رو هم پشت سر بذاري
با يه دنيا آرزوي خوب براي تو دوست گلم


ممنون پویا جونمممممممممم.انشاالله تو هم زود بزرگ شی و مستقل
مامان ساینا
11 خرداد 91 18:27
خصوصی داری
مامان ساینا
11 خرداد 91 18:27
829
مامان الینا
11 خرداد 91 23:31
وای چرا این بچه ها اینقدر بازی رو دوست دارن اصلا اینگاری خستگی تو وجودشون نیست نه که خودمون اصلابازی نمی کردیم راستی منم رمز می خوام
خاله رایان
12 خرداد 91 0:59
سلام عزیزم ممنون از راهنمایی
این بوس محکم از رایان برای یسنا گلی


خواهش میکنمممممممممم
بوسسسسسسسسسسسسسس
خاله رایان
13 خرداد 91 14:17
سلام عزیزم
امروز تولد چهار ماهگی رایان جون بود به وبلاگ ش سر بزنید ممنون


چشمممممممممممم
مامان ساقی و محمد
13 خرداد 91 20:08
سلام.آفرین به یسنای عزیزم.عکسها هم قشنک بودن خوشگلم.
مرسی که به ما سر میزنید.


ممنونننننننن
مامانی درسا
14 خرداد 91 1:33
ای جوونم من فدات با این همه ادا ( ای بابا شعر گفتم ) ماشاالله به این همه انرژی ..... مامانی اسپند با دود فراوون .....


خدا نکنه عسیسممممممممممم.
ممنون از لطفتون
مامان آرشیدا قند عسل
14 خرداد 91 2:16
انرژیشون اتمیه ماشاالله ، همیشه به گشتن خوش باشید راستی جوپار تا کرمان چقدر فاصله داره؟ منتظر عکسها هستیم


واقعا اتمیه.
ممنون عسیس دلممممممممممم
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به یسنا گلی می باشد